رفت حاجی به طواف کعبه و باز آمد ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم
 بهانه ی زندگی من
 

تقدیم به ارمغانم

به تمام هستی من

وباز زمستانی دیگر و باز اسفندی دیگر و باز پرستویی

می خواند میلادت مبارک ؛نشسته و آرام بر شاخه های

 دور ترا می نگرد و می اندیشد شاخه در شاخه ؛ حلقه

 در حلقه، و اوست در میان با باد که می نوازد، با

 خورشید می تابد ، با آب که روان است ، همراه و

 همصدا آرام می خواند میلادت مبارک . باد بر پنجره ها

 خورشید بر قله های البرز آب بر ساحل خزر پرستو بر

 برگهای درخت ، ومن برکاغذی سفید بوسه می زنیم و

 می گوییم میلاد تو آغاز دنیاست .

عزیز دلم میلادت مبارک

|+| نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه یکم اسفند 1387  |
 بهانه...
 

از یه دوست خوب

از باغ میبرندچراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند.

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار میبرند که زندانیت کنند.

ای گل گمان نکن به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند.

یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند.

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند......

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 افسون تو ...

 

مرا جرات نگریستن به چشمانت نیست

چشمان تو مرا افسون می كند


افسونی افسانه ای"

نمی دانم در برق نگاهت چیست

كه اینگونه مرا مسخ می كند

 
چه عاشقانه مرا مسخ می كنی!

كاش می دانستم در تبسم تو چیست ؟

كه غمناك ترین دل دنیا را اینگونه شاد می كند 

چه مهربانانه تبسم می كنی!

دستان تو مرا بال پرواز است

و من كبوتری عاشق ‌~ مشتاق به پرواز

در صحن قلب تو

چه صادقانه عاشقت شدم

تو نیز عاشقم باش !

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 برای تو عسل

براي عسل عزيزم

 

                            یکی و می شناسمش دلش مثل فرشته هاست

پای حرفاش بشینی پر درد و غصه هاست 

 

ته سختیاست ولی حرفای اون مثل طلاست

باورش سخته آره چونکه فقط تو روياهاست

 

زندیگیش غصه داره روزای تلخ زیاد ديده

هیچکسی نمی دونه بس که شاد و باصفاست

 

توی اونهمه بدی و تاریکی که رد پاش تو قلبشه

یکی هست تو زندگیش من میدونم چقد بلاست

 

همه زندگیش اونه زنده بودن بهونشه

فکر کنم کفره ولی واسه ي اون مثل خداست

 

یه شغال بد صفت تو زندگیش اومدو رفت

توی شعر قشنگ نبود اما حالا تو آشغالاست

 

بدیا رفتن همه واسشون جايی نموند توی روزاش

میاد اون روزای خوب جای تو اون بالابالاهاست

 

عسلک صدات کنم قشنگ تره  بهت میاد (آی عسلک)

روزای خوش اینه کی گفته خوبی تو رویاهاست

 

گل ناز و کوچولوت دیگه داره  بزرگ میشه

هواست بهش باشه اونم مثل فرشته هاست

 

اشک بسه غصه بسه بزار بره هرچی غمه

نشه روزی برسه خسته بشی سختیا سهم آدماست

 

عسلم شعرم دیگه تموم شده مي خوام برات دعا كنم

همیشه سبز بمونی با اون گلت

آخه خوشبختی حق شماهاست

                                                                                     وحید

 

|+| نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 برای تو به نام لیلی ....

 

خدا مشتی خاك را بر گرفت. مي خواست ليلی را بسازد،

 از خود در آن دميد و ليلی پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد

ساليانی است كه ليلی عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد

زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود

ليلی نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان

ليلی زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شدند، داغ داغ،

هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،

 توی انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند،

 انار ترك برداشت. خون انار روی دست ليلی چكيد.

 ليلی انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلی اش رسيد

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد

خدا ادامه داد: ليلی يك ماجراست، ماجرايی آكنده از من، ماجرايی كه بايد بسازيش

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد

 اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلی اش را بسازد ...

خدا گفت: ليلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خويش

شيطان گفت: آسودگی ست، خيالی ست خوش

خدا گفت: ليلی، رفتن است عبور است و رد شدن

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن

خدا گفت: ليلی جستجوست  ليلي نرسيدن است و بخشيدن

شيطان گفت: ليلی خواستن است، گرفتن و تملك

خدا گفت: ليلی سخت است، دير است و دور از دسترس

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلی هايي زود،

 ليلی های ساده ی اينجايی، ليلی هايی نزديك لحظه ای

خدا گفت: ليلی زندگي است، زيستنی از نوعي ديگر

ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود

مجنون، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلی

 تا ابد طول می كشد. ليلی مي دانست كه مجنون نيامدنی است،

اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال

ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است

خدا پس از هزار سال ليلی را مي نگريست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را

خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد

خدا ثانيه ها را می شمرد، صبوری ليلي را

 عشق درخت بود، ريشه می خواست، صبوری ليلی ريشه اش شد.

خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه،

هزاران برگ، ستبر و تنومند

سايه اش خنكی زمين شد، مردم خنكی اش را فهميدند،

 مردم زير سايه ی درخت ليلی باليدند

 ليلی هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليل ريشه مي كند

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است،

 زيرا كه درخت ريشه مي خواهد

ليلی قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلی قصه باز هم مرد

 ليلی گريست و

گفت: كاش اين گونه نبود

خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد

ليلی! قصه ات را عوض كن.

ليلی اما مي ترسيد، ليلی به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلی خو گرفته بود

خدا گفت: ليلی عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلی زنده مي خواهد

 ليلی آه نيست، ليلی اشك نيست، ليلی معشوقی مرده در تاريخ نيست،

 ليلی زندگي است

ليلی! زندگي كن

اگر ليلی بميرد، ديگر چه كسي ليلی به دنيا بياورد؟

 چه كسی گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچيند؟

چه كسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگي بروبد؟

چه كسی پيراهن عشق را بدوزد؟

 ليلی! قصه ات را دوباره بنويس

ليلی به قصه اش برگشت

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي

و آن وقت به ياد

 آورد كه تاريخ پر بود از ليلی های ساده ی گمنام

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 سکوت ...

دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند

رویا هایش را آسمان نادیده می گیرد

و هر قطره اشکی به برفی نریخته می ماند

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و سوم آذر 1386  |
 بی معرفت
 

عشق بی صداست در دیار ما

عشق بي وفاست در ديار ما

 عشق حسرت است در ديار ما

عشق غربت است در ديار ما

عشق بي سر است در ديار ما


عشق بي پر است در ديار ما

عشق بی نواست در ديار ما


عشق بی نداست در ديار ما

عشق چون جفاست در ديار ما


جامه ی عزاست در ديارما

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه شانزدهم آذر 1386  |
 دیار مردگان
 

 

در این دیار مردگان من وتو یک هم نفس


من و تو آزاده ایم و دیگران هم در قفس

دراین روزهای بی کسی یاد تو با ما نشست


یادتوای خوب من امشب هم شد برای من نفس

بگذار تا بار دیگر آشنای قصه هایت بشوم


آشنای بی کسی های من هم میله های این قفس

گر این باراز سر کوی ما گذر کردی ودیدی مرا


بگذار سربرسینه ات نهم تا برود از من نفس

آن چنان غرق تو شد این دوچشم خون بار من


که دمی از تو نگیرد چشم

 

که دمی بی تونگیردازهوانفس

من مست بدانم که تو هر جا روی با مایی


همه ترسم زان روزیست که

 

 توباز آیی ونمانددرمن نفس

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه شانزدهم آذر 1386  |
 رفت و رفت ....

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

اشك در چشمان سردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

چشم از من كند و و دل از من بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

با غم هجرش مدارا مي كنم

گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 سلام دوباره

سلام بچه ها جون 

اول همه معذرت می خوام که خیلی وقت بود که آپ  

نکردم . راستش خیلی گرفتار بودم البته هنوزم تموم

 نشده ولی از تمام دوستانم عذر می خوام و حتما بزودی 

 به همتون سر می زنم . 

حالا تپول آپ کردم

 جون جونی های من بخونید و نظر بدید

 دوستون دارم

بوس بوس

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 قسمت ....

قسمت نبود آشنای هم بمانیم 


قسمت نبود پا به پاي هم بمانيم

 قسمت نبود خنده به لبهامان نشانيم


قسمت نبود غصه را از دل برانيم

قسمت نبود قدر  يكديگر بدانيم


قسمت نبود شعر يكديگر بخوانيم

 قسمت نبود عاشقانه زندگي كنيم


قسمت نبود دردل هم بندگي كنيم

قسمت نبود از محبتها سراييم


 قسمت نبود رو به سوي شادي آريم

قسمت نبود در دل هم خانه بسازيم


قسمت نبود دل به يكديگر ببازيم

قسمت نبود بيش از اين شيداي هم شويم


قسمت نبود عاشق ومبتلاي هم شويم

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 قدم می زاری رو چشام ؟

 

روی ماه دستمال نمدار می کشم


نوک قاشق آسمونو می چشم

می پاشم ستاره ها رو سر رات

که بیای قدم بذاری رو چشام

شبارو جمع می کنم تا می زنم

رنگ روغنی به فردا می زنم

همه ی تلخیا رو دور می ریزم

طعم شیرینی به دریا می زنم

واسه ی اومدنت برنامه هاست

همه ی جاده ها آب پاشی می شه

نوک هر پرنده ای شاخه گلی

کف رودخونه هامون کاشی می شه

یه حساب تازه ای باز می کنم

شکل ماهتو پس انداز می کنم

واسه ی اومدنت برنامه هاست

که بیای قدم بذاری رو چشام

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 هنوزم تو ....

 

 

خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد

 

باغ دلت الهی دشت ستم نگردد

 اشك ندامت ای جان، از چشم تو نبارد

دریای آرزویت مرداب غم، نگردد

بر چهره ات  نبینم گردی ز نامرادی

از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد

جام دلت همیشه لبریز شهد بادا

 

در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 وحشت ....

 

 

 

وحشت از قصه که نه، ترس ما خاتمه هاست

ترس بيهوده نداريم صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست

کوله باري است پر از هيچ که بر شانه ماست   

گله از دست کسي نيست مقصر دل ديوونه ماست

درد ما مرگ تفاهم      غم ما کوچ محبت

غم ما مردن از بي کسي ثانیه هاست

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 بازم برای تو ....

جان جهان دوش کجا بوده ای


نی غلطم در دل ما بوده ای


آه که من دوش چسان بوده ام


آه که تو دوش که را بوده ای


رشک برم کاش قبا بودمی


چونکه در آغوش قبا بوده ای


ظهره ندارم که بگویم تو را


بی من بیچاره کجا بوده ای


آیینه ای رنگ تو عکس کسیست


تو ز همه رنگ جدا بوده ای


رنگ رخ خوب تو آخر گواست


در حرم لطف خدا بوده ای

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385  |
  مرداب سفر کرده من ....
 

هيچ مي داني كه سكوت مرداب گونه ات

 

چگونه مي آزاردم ؟


چون سيلي باد بر گونه هاي خشك و

 

تكيده درخت بيد .
 

يا غرش تندباد در ميان جنگل خيزران .


سكوت را به پاسخ شور عشق من

 

 ترجيح مي دهي .

 

 
 به چمنزار سبز عشق  
قدم مي گذاري 

 

با احتياط


كه مبادا چمن هميشه سبز دشت عشق

 

را لگدمال كني .

 
غافل از اينكه حضورت جوانه هاي هميشه

 

 

سبز دشت را خشكانده !!!


  و تو مي خواهي محتاطانه وارد دشت 

 

بي انتها شوي .

 
من بسان شعله هاي رقصنده آتش

 
با همان حرارت و هياهو مي سوزم

 
تو چون آب سرد حتي خاكستر مرا

 

خاموش مي كني .

 

 از غم و دل مي خوانم


 

سكوت مي كني !!!


از درد مي گويم .

 
سكوت مي كني ، طفره مي روي !!!

 
از فراق و تنهايي مي سرايم

  
سكوت مي كني ، طفره مي روي ، لبخند مي زني

 
ولي وقتي از احساسم


از

 

عشق


از خواستن و هميشه با تو بودن حرف مي زنم

 
نه سكوت ،‌نه طفره و نه حتي لبخند

 
فقط مي گريزي

 
مي گريزي كه مبادا ناچار شوي كه اعتراف كني

 

كه تو نيز مبتلا شده اي !!!

اما بدان که سكوت تو

 
شكستن غرور من است .

 
و انكار تو

 
ابتلاي من .

 
بدان كه نبودنت ، حضورت را كم رنگ نمي كند

 
بدان كه نگفتنت از عشق

 

 دليل انكار و فرار نيست

گرفتار شدن  و پنهان كردن

 

دلیل ترس نيست . 


تو مردابي

 
ساكن و بي صدا

 
گنگ و مبهوت

 
تهي از هياهو


چگونه مرداب مي تواند عاشق باشد

 
وقتي سكون سرد و يكنواخت را

 

تقديم مرغكان مسافر مي كند ؟

 
اما من ، جويبار شاد دشتهاي هميشه

 

سبز عشق

 
به سوي تو مرداب محزون و تنها

 

 سرازير شده ام

 

 باشد كه جريان زلال و پاك جويبار دلم

مرداب سرد دلت را که

 

محصور در تنهايي كوههاست

 
غرق در وجد و سرور و شور زندگي

 

و

 

عشق كند

 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385  |
 نیست نیست ....

 

به هر طرف بنگرم بر درد من درمان نیست نیست

 

من آن شاخه گل خشکیده ام که بر سرم

 

تاج نیست

یک روز در بهار زاده شدم بر تنم سرشتی نو


حال در این روزهای زرد در برم یک

 

برگ نیست

ای کاش نقاش ازل از ازل گل سنگم می ساخت


که در این میخانه ها طاقت بودنم

 

نیست.. نیست

من همان گل تنهای روزگار خویش


که بر سر راهم ٫ درپایم آب

 

نیست.. نیست

هیهات از این روزگار که ریشه هایم خشکاند


که حتی در بیابان ابرهای باران

 

نیست نیست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه هفتم بهمن 1385  |
  شبهاي تنهايي من ....

شب تنها شب مظلوم شب بی کسی هاي دل من

 

 

شب آواره شب غمگین شب تنهای غم

 

من

 

 

شب سرد خستگی ها مثل سرمای تن من


شب خواستن تن تو مثل آتش بر تن من

 



شب به اوج رفتن سکوتم در هیاهوی صداها

 


شب بی تو شدن ها شب مرگ خواستن من

 

 

کدام شاخه کدام ساقه تو را نشکفته برچید


دست نامرد کدام زمانه نوشت بی تو رفتن من

 

 

 

چه روزها كه بي‌قرار رفت و بي‌كلام شد


تمـام حرفِ مـا همين سلامِ ناتمام شد



هميـشه از هواي سردِ خانه‌ات شنيده‌ام


كه قصّه‌ات نگفته با شنيدنش حرام شد

 

 

 

 كسي به سنگِ گورهـا نگـاهِ آشنـا نكرد


ببين چگونه اسمِ ماندگـار بي دوام شد

 

چه‌ خوابها كه‌ چشمِ ‌من ‌براي‌خود نديده‌بود


كلاغِ موسپيـد منِ شكـارِِ بـرقِ دام شد



كشيده‌شد نخي‌كه ‌بسته‌اي ‌به ‌اين ‌عروسكم

 
 بگو چه ‌قصّه‌اي ‌سوار كرده‌اي ‌كه رام شد



ميـان سفره‌اي كه چيـده بود آرزوي من


 چشمِ ‌سيرِ بسته‌ام ‌چه‌‌زود نديده خام ‌شد

 

 

محـل به من نمي‌دهد ِ غرور سردِ سايه‌ام


نگاهِ سـربزرگِ من اسيـرِ نان و نام شد



تو هـم ‌شدي‌ شبيه‌ قلّه‌‌هاي‌‌ دور‌ و باز هم


عقـابِ آشيـانه‌‌ام خـرابِ گَـردِ بام شد  



چروك شدخطوطِ‌دست‌وچهره‌اي‌كه‌ساختم


عـلاجِ ناگـوارِ اين چروك‌‌هـا جذام شد

 

 

خيال مي‌كني كه من هميشه فكرِ رفتنم


ولي بدان كه پاي من فريبِ رَدِّ گام شد

 

 

وبالِ گردن است خاطراتِ دل‌شكستـه‌ام


كه گفتنش حرامِ گوش‌هاي بي‌مرام شد

 

 


چه بي‌گُدار مي‌زند به آب، عمرِ ساده‌لوح

 

   غرور بي نشان عمر ، خام خاص و عام شد

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیستم دی 1385  |
 عاقبت دلها...

روزهـا رفت و سـازِ من تنهـاست


زخمه‌هايم خـرابِ ايـن شبهـاست

گـوش كـردم ولـي دلـم پوسيـد


جُرمِ اين دل‌ شكستن از لبهـاست

زورَقَــم در كنـاره مي ‌‌لـرزيــد


اين ‌هوس‌ نيست‌ خانه‌اش‌‌ درياست

تيــغِ تقديـرِ عمــر مي ‌گويــد:


رَسْمِ مـا دل ‌بريـدن از سرهـاست

پشتِ آن پلكِ خواب و بي‌كابوس


هرچـه ديدم فـريبِ اين رؤيـاست

طــي نكرديــم راهِ طـوفـانـي


پايمان گر فسرده‌ شد از سرماست

مي‌‌زند سنگِ خود به سينه، دل


بر سر آوَرْد هر چه دل، از ماست

شعـر‌ِ من پُر شده ا‌ست از فرياد


بي‌ صـدايي نشانـه‌اي گـويـاست

هر چه خواهي بگو كه مي‌دانيم


عـاقبت سـر بريـدن از دلهـاست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و پنجم آذر 1385  |
 ديوانه روي توام ....

دیوانه زدست عشق تو کنونم

آواره چو مجنون در دشت جنونم

چون بگذرم از این ره با پای شکسته

چون ناله کند این نی با نای شکسته

من یوسف راه توام

افتاده به چاه توام

ارزان مفروشم

پیش تو خموشم اگر

چون باده ی کهنه دگر

افتاده زجوشم ، افتاده زجوشم

با چهره و سیمای شکسته

با قامت و بالای شکسته

بر کوی تو رو کرده ام ای قبله مرانم

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه هجدهم آذر 1385  |
 ××××

تقدیم به یارهمیشه ظاهرم


 

آنکه در خیالم آرزوست

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه هجدهم آذر 1385  |
 LOVE

 


 عشق یعنی انتظار و انتظار  

  

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر


عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

 

عشق يعني از فراقش سوختن 

عشق یعنی سر به در آویختن


اشک حسرت ريختن عشق يعني

عشق یعنی لحظه های ناب ناب


عشق یعنی لحظه های التهاب

  عشق یعنی بنده فرمان شدن


عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

   عشق يعني گم شدن در كوي دوست


عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز


عشق يعني عالمي راز و نياز


عشق یعنی یک تبسم یک نگاه


عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

 
عشق یعنی سوختن یا ساختن


عشق یعنی زندگی را باختن

عشق يعني همچو من شيدا شدن

 

عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمير


عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی


عشق يعني بندگی آزادگی

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه هجدهم آذر 1385  |
 خرس

 

´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´
´´´´´´¶¶´´´´¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶´¶¶¶¶´´
´´´´´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶´¶¶´´´´¶´
´´´´´´¶´´´´´´´´´´¶´¶¶¶¶¶¶´´´¶´
´´´´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶¶´
´´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´
´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´´
´¶¶¶´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´
´´´¶´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´¶´´
´´¶¶¶´´´´´´´´´¶¶¶´´´´¶¶´´´¶¶´´
´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´
´´´´´´´¶¶¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´´´
´´´¶¶¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´
´´´¶´´´´¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶´´´¶´´´´´
´´´¶´´´´¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶´´´´
´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶´´´¶¶´´
´´¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶´´
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶´´
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶´´
´´¶¶´´´´´´´¶¶´´´´¶¶´´´´´´¶¶´´´
´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه هجدهم آذر 1385  |
 روز بارانی

روز بارانی

یاد حیرانی

از پس این پنجره

دنیا چه طوفانی

در دلم غوغاست

دانی

جنگ یکرنگی،صفا

با جانی

من کنون دانی چه باید

ثانی

در ورای این دل

پنهانی

مانده ام تنها در این

وادی

با که گویم قصّه ی

خوانی

عاقبت در پیش دل

رسوایی

قصّه ناگفته بسیار

دانی

با که گویم عاقبت

رسوایی

|+| نوشته شده توسط عسل در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 چشمان ما

امروز چشمان ما


چشمانی پاک نيست


سرشار از صداقت و عشق

چشمان ما امروز


اشک زلال را در آينه خيال به تصوير نمی کشد


و نيز


نمی سوزاند آتش دل را برای آشنای دل

امروز برق نگاه هيچ ياری

 
بوی محبت نمی دهد


تا برآمدن ما را در شبهای تنهايی نشان باشد

ای چشم های پاک


از شمايان چه مانده باقی


که تنها فرياد نفرت در نگاه هايتان بنهفته جای

ای چشم های خشکيده


خاطر کدام وحشت پلکهايتان را آزرده

افسوس...


امروز چشمان ما


چشمانی است پر از رنگ


رنگ نيرنگ


تا چشم سياه شب را


نغمه ساز فريب باشد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
  تقدیم به نیمه دیگر وجودم به ارمغانم

 

وقتي قدم به كاشانه ي قلبم نهادي,ويرانه ي اين قلب شكسته را

 

اميدي تازه بخشيدي.وقتي طنين صدايت كاشانه ي قلبم را پر

 

كرد,روزگار خاكستري و شبهاي تاريك و خموش زندگي و لحظه هاي تلخ

 

 عمرم را از ياد بردم.وقتي چشمانت را كه به وسعت دريا بودو به پاكي

 

وزلالي آب بود به من دوختي ولبهاي زيبايت برايم سخن گفت,زندگي ام

 

 رنگ تازه اي به خود گرفت و تازه توانستم اميد را به گونه اي نو معنا

 

 كنم.....


آري,پرنده ي كوچك قلبم,زندگي در كنار تو و در روياي تو بودن براي من

 

 زيباست

 

|+| نوشته شده توسط عسل در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 شوخی ....

روز اول شوخي


و شوخي, شوخي جدي شد.

شوخي ترين جدي عمرم


دوست داشتن تو بود...

و جدي ترين شوخي عمرم


از دست دادن توست..!!

|+| نوشته شده توسط عسل در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 وقتی تو رفتی ....

وقتي از پيشم رفتي


ديگه آسمون برام رنگي نداشت


خورشيد زرد تو آسمون برام سياه شدش

 همه ي ابرای  تو آسمونم  سياه شدن 

 

ديگه چشمام سو نداشت

 
جايي رو نمی دیدم با این چشام


هر كاري كردم هر چی سعي  كردم نمي تونستم چشمامو باز كنم


مي ترسيدم اگه چشمامو باز كنم ديگه تو رو پيشم نبينم


اون موقع ديگه بدتر مي شد


اون موقع نه تنها نمي تونستم جايي رو ببينم


بلكه اصلا نمي تونستم زندگي كنم

 
تو كه نمي دوني  ....


تو كه نمي دوني ....


زندگي بدون تو ....


زندگي بدون عشق

 

يعني چي ؟


چون تو اصلا اين درد رو نكشيدي


 درد بدون يار زیستن


درد بدون عشق گریستن


ولي من مي دونم يعني چي


چون من همه ي اين دردا رو كشيدم


و باعث همه اين دردا تو بودي


فقط فقط تو 

 

و اين زندگي يعني


هيچ , پوچ

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385  |
 آره ....
سلام سلام .....

امشب حالم زیاد خوب نیست نمی دونم چرا ؟

امروز اصلا ندیدمش ....

جه بد . دلم خیلی گرفته آخه خیلی بد اخلاق بود امروز

خدا کنه اتفاقی براش نیوفتاده باشه .

نمی دونم چرا حس خوبی ندارم .

دلم می خواد نباشم ....

چقدر تزویر چقدر دورویی آخه تا کی ریا

نمی دونم این آدما برای چی این کارا رو می کنن

با چه انگیزه ای به خودشون اجازه می دن .........

بچه ها همتون دعا کنید همه چیز درست شه نه

برای من برای همه ...........

امروز عصبانیش کردم

نمی خواستم اینطوری بشه

می خواستم فقط اذیتش کنم

ولی مثلا حالش خوب نبود

فقط خواستم بگم

من و ببخش...

همین ......

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385  |
  یاد تو ....

آه،


باران،


باران...

شيشه پنجره را باران شست،


از خيال من اما،


چه كسي نقش تو را خواهد شست؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه هجدهم آبان 1385  |
 
 
بالا