تبليغاتX
تمام هستی من
رفت حاجی به طواف کعبه و باز آمد ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم
 افسون تو ...

 

مرا جرات نگریستن به چشمانت نیست

چشمان تو مرا افسون می كند


افسونی افسانه ای"

نمی دانم در برق نگاهت چیست

كه اینگونه مرا مسخ می كند

 
چه عاشقانه مرا مسخ می كنی!

كاش می دانستم در تبسم تو چیست ؟

كه غمناك ترین دل دنیا را اینگونه شاد می كند 

چه مهربانانه تبسم می كنی!

دستان تو مرا بال پرواز است

و من كبوتری عاشق ‌~ مشتاق به پرواز

در صحن قلب تو

چه صادقانه عاشقت شدم

تو نیز عاشقم باش !

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 برای تو عسل

براي عسل عزيزم

 

                            یکی و می شناسمش دلش مثل فرشته هاست

پای حرفاش بشینی پر درد و غصه هاست 

 

ته سختیاست ولی حرفای اون مثل طلاست

باورش سخته آره چونکه فقط تو روياهاست

 

زندیگیش غصه داره روزای تلخ زیاد ديده

هیچکسی نمی دونه بس که شاد و باصفاست

 

توی اونهمه بدی و تاریکی که رد پاش تو قلبشه

یکی هست تو زندگیش من میدونم چقد بلاست

 

همه زندگیش اونه زنده بودن بهونشه

فکر کنم کفره ولی واسه ي اون مثل خداست

 

یه شغال بد صفت تو زندگیش اومدو رفت

توی شعر قشنگ نبود اما حالا تو آشغالاست

 

بدیا رفتن همه واسشون جايی نموند توی روزاش

میاد اون روزای خوب جای تو اون بالابالاهاست

 

عسلک صدات کنم قشنگ تره  بهت میاد (آی عسلک)

روزای خوش اینه کی گفته خوبی تو رویاهاست

 

گل ناز و کوچولوت دیگه داره  بزرگ میشه

هواست بهش باشه اونم مثل فرشته هاست

 

اشک بسه غصه بسه بزار بره هرچی غمه

نشه روزی برسه خسته بشی سختیا سهم آدماست

 

عسلم شعرم دیگه تموم شده مي خوام برات دعا كنم

همیشه سبز بمونی با اون گلت

آخه خوشبختی حق شماهاست

                                                                                     وحید

 

|+| نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 برای تو به نام لیلی ....

 

خدا مشتی خاك را بر گرفت. مي خواست ليلی را بسازد،

 از خود در آن دميد و ليلی پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد

ساليانی است كه ليلی عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد

زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود

ليلی نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان

ليلی زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شدند، داغ داغ،

هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،

 توی انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند،

 انار ترك برداشت. خون انار روی دست ليلی چكيد.

 ليلی انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلی اش رسيد

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد

خدا ادامه داد: ليلی يك ماجراست، ماجرايی آكنده از من، ماجرايی كه بايد بسازيش

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد

 اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلی اش را بسازد ...

خدا گفت: ليلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خويش

شيطان گفت: آسودگی ست، خيالی ست خوش

خدا گفت: ليلی، رفتن است عبور است و رد شدن

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن

خدا گفت: ليلی جستجوست  ليلي نرسيدن است و بخشيدن

شيطان گفت: ليلی خواستن است، گرفتن و تملك

خدا گفت: ليلی سخت است، دير است و دور از دسترس

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلی هايي زود،

 ليلی های ساده ی اينجايی، ليلی هايی نزديك لحظه ای

خدا گفت: ليلی زندگي است، زيستنی از نوعي ديگر

ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود

مجنون، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلی

 تا ابد طول می كشد. ليلی مي دانست كه مجنون نيامدنی است،

اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال

ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است

خدا پس از هزار سال ليلی را مي نگريست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را

خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد

خدا ثانيه ها را می شمرد، صبوری ليلي را

 عشق درخت بود، ريشه می خواست، صبوری ليلی ريشه اش شد.

خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه،

هزاران برگ، ستبر و تنومند

سايه اش خنكی زمين شد، مردم خنكی اش را فهميدند،

 مردم زير سايه ی درخت ليلی باليدند

 ليلی هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليل ريشه مي كند

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است،

 زيرا كه درخت ريشه مي خواهد

ليلی قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلی قصه باز هم مرد

 ليلی گريست و

گفت: كاش اين گونه نبود

خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد

ليلی! قصه ات را عوض كن.

ليلی اما مي ترسيد، ليلی به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلی خو گرفته بود

خدا گفت: ليلی عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلی زنده مي خواهد

 ليلی آه نيست، ليلی اشك نيست، ليلی معشوقی مرده در تاريخ نيست،

 ليلی زندگي است

ليلی! زندگي كن

اگر ليلی بميرد، ديگر چه كسي ليلی به دنيا بياورد؟

 چه كسی گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچيند؟

چه كسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگي بروبد؟

چه كسی پيراهن عشق را بدوزد؟

 ليلی! قصه ات را دوباره بنويس

ليلی به قصه اش برگشت

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي

و آن وقت به ياد

 آورد كه تاريخ پر بود از ليلی های ساده ی گمنام

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 سکوت ...

دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند

رویا هایش را آسمان نادیده می گیرد

و هر قطره اشکی به برفی نریخته می ماند

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و سوم آذر 1386  |
 بی معرفت
 

عشق بی صداست در دیار ما

عشق بي وفاست در ديار ما

 عشق حسرت است در ديار ما

عشق غربت است در ديار ما

عشق بي سر است در ديار ما


عشق بي پر است در ديار ما

عشق بی نواست در ديار ما


عشق بی نداست در ديار ما

عشق چون جفاست در ديار ما


جامه ی عزاست در ديارما

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه شانزدهم آذر 1386  |
 دیار مردگان
 

 

در این دیار مردگان من وتو یک هم نفس


من و تو آزاده ایم و دیگران هم در قفس

دراین روزهای بی کسی یاد تو با ما نشست


یادتوای خوب من امشب هم شد برای من نفس

بگذار تا بار دیگر آشنای قصه هایت بشوم


آشنای بی کسی های من هم میله های این قفس

گر این باراز سر کوی ما گذر کردی ودیدی مرا


بگذار سربرسینه ات نهم تا برود از من نفس

آن چنان غرق تو شد این دوچشم خون بار من


که دمی از تو نگیرد چشم

 

که دمی بی تونگیردازهوانفس

من مست بدانم که تو هر جا روی با مایی


همه ترسم زان روزیست که

 

 توباز آیی ونمانددرمن نفس

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در جمعه شانزدهم آذر 1386  |
 رفت و رفت ....

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

اشك در چشمان سردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

چشم از من كند و و دل از من بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

با غم هجرش مدارا مي كنم

گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 سلام دوباره

سلام بچه ها جون 

اول همه معذرت می خوام که خیلی وقت بود که آپ  

نکردم . راستش خیلی گرفتار بودم البته هنوزم تموم

 نشده ولی از تمام دوستانم عذر می خوام و حتما بزودی 

 به همتون سر می زنم . 

حالا تپول آپ کردم

 جون جونی های من بخونید و نظر بدید

 دوستون دارم

بوس بوس

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 قسمت ....

قسمت نبود آشنای هم بمانیم 


قسمت نبود پا به پاي هم بمانيم

 قسمت نبود خنده به لبهامان نشانيم


قسمت نبود غصه را از دل برانيم

قسمت نبود قدر  يكديگر بدانيم


قسمت نبود شعر يكديگر بخوانيم

 قسمت نبود عاشقانه زندگي كنيم


قسمت نبود دردل هم بندگي كنيم

قسمت نبود از محبتها سراييم


 قسمت نبود رو به سوي شادي آريم

قسمت نبود در دل هم خانه بسازيم


قسمت نبود دل به يكديگر ببازيم

قسمت نبود بيش از اين شيداي هم شويم


قسمت نبود عاشق ومبتلاي هم شويم

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 قدم می زاری رو چشام ؟

 

روی ماه دستمال نمدار می کشم


نوک قاشق آسمونو می چشم

می پاشم ستاره ها رو سر رات

که بیای قدم بذاری رو چشام

شبارو جمع می کنم تا می زنم

رنگ روغنی به فردا می زنم

همه ی تلخیا رو دور می ریزم

طعم شیرینی به دریا می زنم

واسه ی اومدنت برنامه هاست

همه ی جاده ها آب پاشی می شه

نوک هر پرنده ای شاخه گلی

کف رودخونه هامون کاشی می شه

یه حساب تازه ای باز می کنم

شکل ماهتو پس انداز می کنم

واسه ی اومدنت برنامه هاست

که بیای قدم بذاری رو چشام

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 هنوزم تو ....

 

 

خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد

 

باغ دلت الهی دشت ستم نگردد

 اشك ندامت ای جان، از چشم تو نبارد

دریای آرزویت مرداب غم، نگردد

بر چهره ات  نبینم گردی ز نامرادی

از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد

جام دلت همیشه لبریز شهد بادا

 

در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 وحشت ....

 

 

 

وحشت از قصه که نه، ترس ما خاتمه هاست

ترس بيهوده نداريم صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست

کوله باري است پر از هيچ که بر شانه ماست   

گله از دست کسي نيست مقصر دل ديوونه ماست

درد ما مرگ تفاهم      غم ما کوچ محبت

غم ما مردن از بي کسي ثانیه هاست

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 بازم برای تو ....

جان جهان دوش کجا بوده ای


نی غلطم در دل ما بوده ای


آه که من دوش چسان بوده ام


آه که تو دوش که را بوده ای


رشک برم کاش قبا بودمی


چونکه در آغوش قبا بوده ای


ظهره ندارم که بگویم تو را


بی من بیچاره کجا بوده ای


آیینه ای رنگ تو عکس کسیست


تو ز همه رنگ جدا بوده ای


رنگ رخ خوب تو آخر گواست


در حرم لطف خدا بوده ای

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385  |
  مرداب سفر کرده من ....
 

هيچ مي داني كه سكوت مرداب گونه ات

 

چگونه مي آزاردم ؟


چون سيلي باد بر گونه هاي خشك و

 

تكيده درخت بيد .
 

يا غرش تندباد در ميان جنگل خيزران .


سكوت را به پاسخ شور عشق من

 

 ترجيح مي دهي .

 

 
 به چمنزار سبز عشق  
قدم مي گذاري 

 

با احتياط


كه مبادا چمن هميشه سبز دشت عشق

 

را لگدمال كني .

 
غافل از اينكه حضورت جوانه هاي هميشه

 

 

سبز دشت را خشكانده !!!


  و تو مي خواهي محتاطانه وارد دشت 

 

بي انتها شوي .

 
من بسان شعله هاي رقصنده آتش

 
با همان حرارت و هياهو مي سوزم

 
تو چون آب سرد حتي خاكستر مرا

 

خاموش مي كني .

 

 از غم و دل مي خوانم


 

سكوت مي كني !!!


از درد مي گويم .

 
سكوت مي كني ، طفره مي روي !!!

 
از فراق و تنهايي مي سرايم

  
سكوت مي كني ، طفره مي روي ، لبخند مي زني

 
ولي وقتي از احساسم


از

 

عشق


از خواستن و هميشه با تو بودن حرف مي زنم

 
نه سكوت ،‌نه طفره و نه حتي لبخند

 
فقط مي گريزي

 
مي گريزي كه مبادا ناچار شوي كه اعتراف كني

 

كه تو نيز مبتلا شده اي !!!

اما بدان که سكوت تو

 
شكستن غرور من است .

 
و انكار تو

 
ابتلاي من .

 
بدان كه نبودنت ، حضورت را كم رنگ نمي كند

 
بدان كه نگفتنت از عشق

 

 دليل انكار و فرار نيست

گرفتار شدن  و پنهان كردن

 

دلیل ترس نيست . 


تو مردابي

 
ساكن و بي صدا

 
گنگ و مبهوت

 
تهي از هياهو


چگونه مرداب مي تواند عاشق باشد

 
وقتي سكون سرد و يكنواخت را

 

تقديم مرغكان مسافر مي كند ؟

 
اما من ، جويبار شاد دشتهاي هميشه

 

سبز عشق

 
به سوي تو مرداب محزون و تنها

 

 سرازير شده ام

 

 باشد كه جريان زلال و پاك جويبار دلم

مرداب سرد دلت را که

 

محصور در تنهايي كوههاست

 
غرق در وجد و سرور و شور زندگي

 

و

 

عشق كند

 

|+| نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385  |
 نیست نیست ....

 

به هر طرف بنگرم بر درد من درمان نیست نیست

 

من آن شاخه گل خشکیده ام که بر سرم

 

تاج نیست

یک روز در بهار زاده شدم بر تنم سرشتی نو


حال در این روزهای زرد در برم یک

 

برگ نیست

ای کاش نقاش ازل از ازل گل سنگم می ساخت


که در این میخانه ها طاقت بودنم

 

نیست.. نیست

من همان گل تنهای روزگار خویش


که بر سر راهم ٫ درپایم آب

 

نیست.. نیست

هیهات از این روزگار که ریشه هایم خشکاند


که حتی در بیابان ابرهای باران

 

نیست نیست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عسل در شنبه هفتم بهمن 1385  |
  شبهاي تنهايي من ....

شب تنها شب مظلوم شب بی کسی هاي دل من

 

 

شب آواره شب غمگین شب تنهای غم