به هر طرف بنگرم بر درد من درمان نیست نیست
من آن شاخه گل خشکیده ام که بر سرم
تاج نیست
یک روز در بهار زاده شدم بر تنم سرشتی نو
حال در این روزهای زرد در برم یک
برگ نیست
ای کاش نقاش ازل از ازل گل سنگم می ساخت
که در این میخانه ها طاقت بودنم
نیست.. نیست
من همان گل تنهای روزگار خویش
که بر سر راهم ٫ درپایم آب
نیست.. نیست
هیهات از این روزگار که ریشه هایم خشکاند
که حتی در بیابان ابرهای باران
نیست نیست
|
+| نوشته شده توسط
عسل در شنبه هفتم بهمن 1385
|