هيچ مي داني كه سكوت مرداب گونه ات
چگونه مي آزاردم ؟
چون سيلي باد بر گونه هاي خشك و
تكيده درخت بيد .
يا غرش تندباد در ميان جنگل خيزران .
سكوت را به پاسخ شور عشق من
ترجيح مي دهي .
به چمنزار سبز عشق قدم مي گذاري
با احتياط
كه مبادا چمن هميشه سبز دشت عشق
را لگدمال كني .
غافل از اينكه حضورت جوانه هاي هميشه
سبز دشت را خشكانده !!!
و تو مي خواهي محتاطانه وارد دشت
بي انتها شوي .
من بسان شعله هاي رقصنده آتش
با همان حرارت و هياهو مي سوزم
تو چون آب سرد حتي خاكستر مرا
خاموش مي كني .
از غم و دل مي خوانم
سكوت مي كني !!!
از درد مي گويم .
سكوت مي كني ، طفره مي روي !!!
از فراق و تنهايي مي سرايم
سكوت مي كني ، طفره مي روي ، لبخند مي زني
ولي وقتي از احساسم
از
عشق
از خواستن و هميشه با تو بودن حرف مي زنم
نه سكوت ،نه طفره و نه حتي لبخند
فقط مي گريزي
مي گريزي كه مبادا ناچار شوي كه اعتراف كني
كه تو نيز مبتلا شده اي !!!
اما بدان که سكوت تو
شكستن غرور من است .
و انكار تو
ابتلاي من .
بدان كه نبودنت ، حضورت را كم رنگ نمي كند
بدان كه نگفتنت از عشق
دليل انكار و فرار نيست
گرفتار شدن و پنهان كردن
دلیل ترس نيست .
تو مردابي
ساكن و بي صدا
گنگ و مبهوت
تهي از هياهو
چگونه مرداب مي تواند عاشق باشد
وقتي سكون سرد و يكنواخت را
تقديم مرغكان مسافر مي كند ؟
اما من ، جويبار شاد دشتهاي هميشه
سبز عشق
به سوي تو مرداب محزون و تنها
سرازير شده ام
باشد كه جريان زلال و پاك جويبار دلم
مرداب سرد دلت را که
محصور در تنهايي كوههاست
غرق در وجد و سرور و شور زندگي
و
عشق كند
|
+| نوشته شده توسط
عسل در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
|