در این دیار مردگان من وتو یک هم نفس
من و تو آزاده ایم و دیگران هم در قفس
دراین روزهای بی کسی یاد تو با ما نشست
یادتوای خوب من امشب هم شد برای من نفس
بگذار تا بار دیگر آشنای قصه هایت بشوم
آشنای بی کسی های من هم میله های این قفس
گر این باراز سر کوی ما گذر کردی ودیدی مرا
بگذار سربرسینه ات نهم تا برود از من نفس
آن چنان غرق تو شد این دوچشم خون بار من
که دمی از تو نگیرد چشم
که دمی بی تونگیردازهوانفس
من مست بدانم که تو هر جا روی با مایی
همه ترسم زان روزیست که
توباز آیی ونمانددرمن نفس
|
+| نوشته شده توسط
عسل در جمعه شانزدهم آذر 1386
|